“خداحافظ، خداحافظ.............................” ( ۶ نظر )
۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۵ و ۴۳ دقيقه و ۲۲ ثانيه بعد از ظهر
Normal
0
false
false
false
MicrosoftInternetExplorer4
ياران تةطبيرص ، زامـم كـاريية دةردي ئةمجـارةم ئةوينداريية
كؤترة باريكة نصضيري بـاز بص هةرطيزناتوانص بفأص،دةرباز بص
منم ميرم منم :
خداحافظ همگي 
ادامه مطلب ...
|
“قند پهلو...” ( ۱ نظر )
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲ و ۵۰ دقيقه و ۳ ثانيه بعد از ظهر
نازنين ، با تو قند پهلو مي شود تلخي آغوشم !
ادامه مطلب ...
|
“تو” ( ۶ نظر )
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۸ و ۵۱ دقيقه و ۷ ثانيه شب
تو همون هستي كه من خوابشو ديدم تو هموني كه ميخوام براش بميرم تو همون
فرشته اي از جنس ادم تو واسم نشونه از خداي عالم تو هموني كه تو خنده هام
شريكي توي درد و غصه هام واسم تپيدي تو همون روياي پاكي كه توي شبهاي من
بود تو يه قطره از خدايي تو هون بودي و هستي كه ميخوام براش بميرم از خدا
خواستم هميشه پيش تو اروم بگيرم تاكه چشمات گريه ميكرد ارزوم بود كه بميرم
كاش بودم كنارت اي گل تا كه دستات رو بگيرم شمع باش پروانه ميشم تا كنار تو
بسوزم...
ادامه مطلب ...
|
“خزان...................” ( ۳ نظر )
۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲ و ۳۸ دقيقه و ۲۱ ثانيه بعد از ظهر
Normal
0
false
false
false
MicrosoftInternetExplorer4
بهار چشمانت هميشگيست ، پلك هايت را نبند ، خزان مي شوم ......................... .
ادامه مطلب ...
|
“حضور تو...” ( ۶ نظر )
۱۷ فروردين ۱۳۹۱ ساعت ۱۱ و ۲۵ دقيقه و ۲۱ ثانيه ظهر
جاي خالي ات قده خود توست
بزرگ نيست
كوچك هم؛
كه نه هجوم و ازدحام اطراف آن را پر مي كند
و نه كوچكتر از تو، در آن جاي مي گيرد .
درست اندازه ي حضور توست ...
ادامه مطلب ...
|
“گرگم و گله ميبرم...” ( ۹ نظر )
۱۷ فروردين ۱۳۹۱ ساعت ۱۱ و ۱۵ دقيقه و ۱۹ ثانيه ظهر
بازي هر روزه مان بود ،
من و تو: گرگم و گله ميبرم .
تو و من:چوپون دارم نميزارم .
يادم لبريز تنفر از تصوير مبهم پسركي است
كه كاش چوپانم نبود .
نبود و تو ميبردي مرا .
نبود و من مي بردم تو را .
كجايي؟
باد ما را برد .
در كدام جنگل ،گرگي؟
در كدام چمنزار گوسفند؟
من اينجايم،
چوپان خاطره هايي كه شعر مي شود به ياد تو...
ادامه مطلب ...
|
“كمكم كن...” ( ۵ نظر )
۱۷ فروردين ۱۳۹۱ ساعت ۱۱ و ۱۴ دقيقه و ۳۲ ثانيه ظهر
بايد كمك كني ، كمرم را شكسته اند
بالم نمي دهند ، پرم را شكسته اند
نه راه پيش مانده برايم نه راه پس
پل هاي امن ِ پشت سرم را شكسته اند
هم ريشه هاي پير مرا خشك كرده اند
هم شاخه هاي تازه ترم را شكسته اند
حتي مرا نشان خودم هم نمي دهند
آيينه هاي دور و برم را شكسته اند
گل هاي قاصدك خبرم را نمي برند
پاي هميشه ي سفرم را شكسته اند
حالا تو نيستي و دهان هاي هرزه گو
با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شكسته اند...
ادامه مطلب ...
|
“حس شعر...” ( ۴ نظر )
۱۴ فروردين ۱۳۹۱ ساعت ۸ و ۵۹ دقيقه و ۲۹ ثانيه شب
آخ .. تا مي بينمت يك جور ديگر مي شوم
با تو حس شعر در من بيشتر گل مي كند
ياسم و باران كه مي بارد معطر مي شوم
در لباس آبي از من بيشتر دل مي بري
آسمان وقتي كه مي پوشي كبوتر مي شوم
ادامه مطلب ...
|
“نخ...” ( ۳ نظر )
۱۴ فروردين ۱۳۹۱ ساعت ۸ و ۱۳ دقيقه و ۱۳ ثانيه شب
هرجا ميروي با يك نخ به تو وصلم!
نخ را كه قطع كني ميروم پيش خدا !!!
ادامه مطلب ...
|
“واي باران!” ( ۵ نظر )
۱۴ فروردين ۱۳۹۱ ساعت ۲ و ۱۴ دقيقه و ۴۷ ثانيه بعد از ظهر
وايــــــ بارانـــــ، بارانـــــ
شيشــــۀ پنجرهـــ را بارانــــــ شستــــــ
از دل تنگـــــ منـــــ اما؛
چهـــ كسِــــــ نقشــــ تو را خواهد شستــــــ؟!
ادامه مطلب ...
|