انجمن رایگان فروم رایگان تالار گفتگوی رایگان | دانلود فیلم و آهنگ و ترفند های وب | هاست رایگان طراحی وبسایت ثبت دامنه | طراحی وبسایت پشتیبانی انجمن رایگان تالار گفتگو فروم | مرجع دانشجویان ایران | برنامه نویسی
كاربران آنلاين(۱۳ کاربر / ۷۲۴ میهمان) | اخبار سایت | سیدا | گفتگوی آنلاین | تماس با ما
ورود اعضاء | عضويت در سايت

بالاترين در وبلاگ يا وبسايت شما
شما ميتوانيد با قرار دادن كد زير در وبلاگ و يا وبسايت خود آخرين مطالب بخش بالاترين را در وبلاگ خود داشته باشيد

<script language="javascript" type="text/javascript" src="http://www.unilog.ir/wlast.php"></script>


موضوع :



اخبار و رسانه

۴ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱۲ و ۵۲ دقيقه و ۲۶ ثانيه بامداد

۵ راي




عنوان :



“مراقب حاضر جوابي بچه ها باشيد”



در صورت مشاهده هرگونه اطلاعات یا تصاویر مغایر با قوانین سایت و یا شئونات دانشجویی در این مطلب, لطفا گزارش دهید.

 

دختر كوچكى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌كرد
.
معلم گفت: از نظر فيزيكى غيرممكن است كه نهنگ
 
بتواند يك آدم را ببلعد

زيرا با وجود اينكه پستاندار عظيم‌الجثه‌اى
 
است امّا حلق بسيار كوچكى دارد.

دختر كوچك پرسيد: پس چطور حضرت يونس به
 
وسيله يك نهنگ بلعيده شد؟
معلم كه عصبانى شده بود تكرار كرد كه نهنگ
 
نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيكى
 
 غيرممكن است.
دختر كوچك گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت
 
يونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر كوچك گفت:

اونوقت شما ازش بپرسيد.

************ ********* ********* ********* **
يك روز يك دختر كوچك در آشپزخانه نشسته
 
 بود و به مادرش كه داشت آشپزى مى‌كرد
 
 نگاه مى‌كرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين
 
 موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى
 
 شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يك كار بد مى‌كنى
 
 و باعث ناراحتى من مى‌شوي، يكى ازموهايم
 
 سفيد مى‌شود.

دختر كوچولو كمى فكر كرد و گفت:
 
 حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ
 
 سفيد شده!

************ ********* ********* ******
عكاس سر كلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى كلاس
 
 عكس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه
بچه‌ها را تشويق مي‌كرد كه دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه كه سال‌ها بعد
 
 وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عكس نگاه
 
كنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دكتره.
 
 يا اون مهرداده،الان وكيله.
يكى از بچه‌ها از ته كلاس گفت: اين هم آقا
 
معلمه، الان مرده.

************ ****************** *********
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده
 
 بودند. سر ميز يك سبد سيب بود
كه روى آن نوشته

بود: فقط يكى برداريد. خدا ناظر شماست.

در انتهاى ميز يك سبد شيرينى و شكلات بود.
 
 يكى از بچه‌ها رويش نوشت: هرچند تا
 
 مى‌خواهيدبرداريد!
 
خدا مواظب سيب‌هاست

 

 

برچسب ها

:


Furl this Post! Bookmark Post in Technorati Add Post to del.icio.us Digg this Post! Add To Balatarin Add To 100 C

ديدگاه ها

به مدیر سایت گزارش دهید
  ahmad

۴ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱ و ۱ دقيقه و ۵۰ ثانيه بامداد

۰ راي


جالب بود....مرسي.

ارسال ديدگاه

۳۰۰ كاراكتر ديگر مجاز است

مطالب ديگر ارسال شده توسط كاربر

ايا مي دانستيد؟خوشبختي كجاست؟؟؟!!!!!!!!!!!!!يك ليوان شيريك ليوان شيرپيرمرد و دخترشنظر جالب يك رياضيدان درباره زن و مرد10 جمله و نقل قول به مناسبت روز مادرداستان كوتاه : تغيير نگرشمن كه مي دانمنيكي ها به ما باز مي گردند – داستان كوتاه